خانه / مقالات / ایران در شعر شاعران آذربایجان و آران قسمت بیست و چهارم

ایران در شعر شاعران آذربایجان و آران قسمت بیست و چهارم

محمود گلشن کردستانی

(۱۳۷۱ ـ ۱۳۰۹)

سیدمحمود گلشن کردستانی، از نواده‌های سیدمحمد نفیت السادات «گلشن» در شهر سنندج دیده به جهان گشود، تحصیلات ابتدایی را در سنندج پشت سر گذاشت و تحصیلات متوسطه را در تهران به پایان رساند. از آن پس به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و ضمن خدمات فرهنگی و آموزشی به تحصیل خود در شیراز ادامه داد و از دانشکده ادبیات در رشته ادبیات فارسی به دریافت لیسانس توفیق یافت. سپس مأمور تدریس در دبیرستان‌های شیراز و همدان و تهران و مؤسسات عالی گردید و مدت ۲۵ سال به کار تدریس اشتغال داشت. هشت سال آخر خدمت را به عنوان کارشناس مسئول برنامه‌ریزی زبان و ادب فارسی در دفتر تحقیقات و برنامه‌ریزی درسی مشغول بود.

گلشن از سال ۱۳۳۰ به سرودن شعر پرداخت. هنگام خدمت نظام به علت سرودن شعری به کرمان تبعید شد. سال ۱۳۳۳ به محافل ادبی تهران راه یافت و در انجمن ادبی به ریاست محمّدعلی ناصح شرکت می‌جُست. آثار منظوم وی در روزنامه‌های کردستان نظیر «ندای غرب»، «زاگرس» و سنندج چاپ می‌شد و مطبوعات ادبی پایتخت نیز آثار او را به طور متفرق طبع می‌کردند. ایشان پس از انقلاب اسلامی با شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و صدای جمهوری اسلامی همکاری داشت. وی بیشتر غزل‌سرا بود. ایشان در حدود چهار هزار بیت شعر سروده است. گلشن با چند انجمن ادبی ازجمله انجمن ادبی صائب ارتباط نزدیک داشت و آثارش در نشریه انجمن به چاپ می‌رسید. ایشان دارای تألیفاتی است؛ ازجمله چند مجموعه شعر با نام‌های بهار، گلبانگ، تندر و طوفان به یادگار مانده است. ایشان پس از تحمّل یک دوره بیماری قلبی در دی ماه سال ۱۳۷۱ به دیار باقی شتافت.

مهر و وفای آذربایجانی

خاک آذربایجان، ای خطه‌ زیبای ایران
ای طنین افکن ز تو، تا رستخیز آوای ایران
صفحه زرین تاریخ وطن زیبد به نامت
ای درخشان از شکوه نام تو، سیمای ایران
شاهد بس قهرمانی‌هاست چشم روزگارت
در مصاف دشمنان، ای جان بی‌پروای ایران
های آذربایجان، مهر و وفایت را بنازم
سر به درد آید تو را، هر دم که لغزد پای ایران
زان همه شیراوژنی‌های تو و آزادگانت
گر کسی غافل بماند وای ما و، وای ایران
داستان‌ها دارم از تو جمله بکر و جمله شیرین
سر به سر باشند مستی‌بخش، چون صهبای ایران
آنک آنجا پیر شروان بین، به خاقانی نگه کن
نکته‌پرداز معانی، آن هنرآرای ایران
آنک آنجا اوستاد گنجه را بین، ها، نظامی
آن که می‌نازد بدو تا جاودان، دانای ایران
مست صهبای غزلسازی است آن پیر گرامی
شهریار ما هنرمند سخن‌پیرای ایران

گوهر مشروطه را، ارزانی ایران نمودی
ای برآورده دمار از پیکر اعدای ایران
ها، مجاهدها نگر، جان بر سر پیمان نهاده
یک به یک دارند پاس جانِ دردآلای ایران
ها طنین نغمه ستارخان آید به گوشم
آن بهین آزاده مرد راه استعلای ایران
ها، به باقرخان نگر، چون شیر جان بر کف ستاده
آن که داد از غم، رهایی خاطر در وای ایران
ها، یکی در بهبهانی بین سهند آساست محکم
ها، خیابانی نگر، چون صخره سمّای ایران
یاد ایامی که ایران بود رشک جمله گیتی
دیده ایام حیران بود، بر دنیای ایران
آتش زردشت، گرمی‌بخش جان‌ها بود، آری
بود دلگرمی جهان را، جمله از گرمای ایران
راستی بود و درستی، رادمردی، پاکبازی
شهره در اقطار گیتی، عز و استغنای ایران
نعمت و آزادی و آبادی و مهر و محبت
سرخ‌رو بودیم، از گلگونه حمرای ایران
اوستادانش به بزم روزگاران پرتوافکن
بود از آنها به صدر جان گیتی، جای ایران
شد به راه ترکتازی ای دریغ، افسرده کشور
رفت بر کیوان از این غم، آه جانفرسای ایران
جهل و فقر و رخوت و بیماری و تزویر آمد
ارمغان دشمنان موذی و رسوای ایران

اجنبی پنداشت خاک پاک ما از خوان یغما
داشت آهنگ مجزا کردن اجزای ایران
های، دنیاهای دنیا، هیچ گه ایران نمیرد
مأمن آزادگی نبود به جز مأوای ایران
شوکت دیرینه آید با شکوه راستینش
می‌شود تابان به گیتی طالع رخشای ایران
قهرمانی را سخن گویم کنون فرزانه‌ نامی
کو بود نور دل امروز، هم فردای ایران
آن مبارز پهلوان پاک ایمان، پاک سیرت
خود، نشان بارزی از گوهر اعلای ایران
آن که ایران را گلستان جهان داند ز خوبی
چون گل و گوهر پرستد، خار با خارای ایران
بود ز آذربایجان گفتار و آذربایجانی
زین دو، تا محشر درخشد دیده بینای ایران
تا ابد در یاد دارد شهری و دهگان کشور
قهرمانی‌های او در شهر و، در صحرای ایران
هر که او را می‌ستاید، مردمی را می‌ستاید
زانکه باشد از دل و جان، واله و شیدای ایران
در دل ایرانی‌اش جا باشد و در دیده او
آن که فریادش به گردون رفته، در غوغای ایران
در دفاع از کشور خود گوش بر فرمان، مهیا
مرهم است او گر ببیند خستگی، اعضای ایران
آفرین ای دوست، ای ایران‌پرست نوع‌پرور
ای فروغ دل‌فروز بزم پرتوزای ایران

گر صدف گوییم ایران را، گرانقدرا، عزیزا
خود تویی درّ ثمین و لؤلؤ لالای ایران
ای به جان خدمتگزار ملک و ملت، جاودان زی
قدر، دانندت همه از پیر و از برنای ایران

کی ز رونق اوفتد شایستگی؟ آزاده مردی؟
تا به بازار جهان باشد چو تو کالای ایران
پیشکش کردم تو را این چامه والا که باشد
درخور تقدیم چون تو عاشق والای ایران
تارش از عشق است و پودش از هنر، بنیوش از جان
کرده‌ام سحر و فسون در کار این دیبای ایران
«گلشنم» آن شاعر آزاده جادونگارم
معنی‌آرای هنرپرداز جان‌فزای ایران

(حمید یزدان‌پرست، ۱۳۸۴: ۷۱۴)

درباره‌ی روابط عمومی موسسه تاریخ و فرهنگ دیار کهن

همچنین ببینید

سخنرانی دکتر مجتبی سلطانی درمورد جایگاه زنده‌یاد رحیم نیکبخت

به گزارش روابط عمومی موسسه تاریخ و فرهنگ دیار کهن: در تاریخ پنج‌شنبه ۲۱ مهر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *