خانه / یادداشت / تولُّد آفتاب

تولُّد آفتاب

صبح هفتم ماه رجب، برابر با بیست و نهم دی ماه بود. آفتابی بی رمق پس از شبی طولانی در حال بالاآمدن بود. سوز سرما و برفی سنگین کوچه های تبریز را فراگرفته بود. میرزا موسی از ساعت ها قبل برای دعا و مناجات بیدارشده بود. او نماز شبش را به فریضۀ صبح پیوند زده بود و اکنون به تلاوت قرآن مشغول بود. دل میرزا پرآشوب بود. او از طرفی نگران سلامتی «همسرش تلّلی خانم» -که از خانوادۀ متمکِّن و سرشناس شالچی های تبریز بود- بود و از سوی دیگر منتظر مسافری بهشتی.

«تلّلی خانم»، در آستانۀ حمل اوّلین فرزند خود بود. میرزا موسی گاه به بالین او رفته و اوضاع او را رصد می کرد، گاه چشم بر آسمان می گشود و نیاز خود را به خداوند کارساز بیان می کرد: خدایا، پروردگارا، فرزند و همسرم را به تو سپرده ام؛ در کمال صحّت و سلامتی حفظشان فرما، خدایا فرزندم را از بندگان صالح خود قرار بده، خدایا… و گاه به سجّادۀ عبادت رفته و رکعتی چند با خالق خود به جای می آورد… میرزا برای درس و بحث از خانه بیرون رفت و «تلّلی خانم» را به بانوی خدمتکار سپرد… ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه به دردهای تلّلی خانم و اضطراب میرزا موسی افزوده می شد. غروب فرا رسید؛ غروب شب جمعه، شب رحمت و اجابت دعا… میرزا وضویی تازه کرده و آمادۀ رفتن به مسجد شد… صدای الله اکبر از مأذنه های تبریز بلند شد، زمان، زمانِ نیایشی دوباره با پرودگار مهربان شد… حیّ علی الصّلاه – حیّ علی الصّلاه… میرزا سجده ای به جای آورد و قد بر اقامۀ نماز راست نمود؛ الله اکبر… نماز تمام شد. میرزا در کمال وقار روانۀ خانۀ باصفای خود شد. به خانه رسید. به اتاق همسرش رفت. «تلّلی خانم» به خود می پیچید، بانوان حاضر گفتند: آثار زایمان به وضوح دیده می شود. اجازه بدهید بانوی قابلۀ محل را فراخوانیم. میرزا قبول کرد و پیکی به منزل قابله فرستاد. قابله در خانۀ میرزا حضور یافت…

دقایقی نگذشت که دعای میرزا به اجابت رسید و نوزادی سپیدپوش در خانه­اى سرشار از نور ایمان و علم و معرفت،  چشم بر جهان گشود و رونقی دوباره به منزل باصفای میرزا موسی بخشید. میرزا سجدۀ شکر به جای آورد…

نوزاد سپیدپوش در آغوش پدر نخستین نگاه های خود را به این جهان پرهیاهو انداخت و گریۀ شوق پدر و مادر را به نظاره نشست… اوّلین دعای میرزا موسی؛ خدایا این نوزاد را به توسپردم… بود.

میرزا برای نشان ارادتش به مولایش امیرالمؤمنین(ع) فرزند خود را علی نام نهاد. «تلّلى خانم» تنها فرزندش علی را همچون جان خود عزیز داشته و با دل سوزی و محبّت پرورش می داد تا به قول معروف «آب در دلش تکان نخورد». دست های نوازش «تلّلى خانم» بر موهای علی سایه می افکند. او دست های کوچک علی را میان دستانش می گرفت و می بوسید… آغوش گرم مادر بهترین آرزوی علی شده بود امّا روزگار سرِ سازش نداشت. حادثه ای ناگوار میرزا و فرزندش علی را در ماتمی عمیق فرو برد؛ مرگ زود هنگام «تلّلى خانم»، او در کمال جوانی به سفرابدی رفت و کودک عزیز خود را با هزاران آرزو، تنها گذاشت. این حادثه علی را در غمی جانگداز فرو برد و چشمانش را رفیق اشک های طولانی کرد…. میرزا موسی با بانوی دیگری به نام «نوش‌آفرین» -ملقب به «خان‌قزى»- ازدواج کرد. «نوش‌آفرین» هم بانویی مهربان و پارسا بود، او مهر مادری را برای علی به ارمغان آورد و او را همانند فرزند خود تربیت و پرورش داد و هرچه در توان داشت به کار بست تا او احساس بی مادری را فراموش کند.

درباره‌ی روابط عمومی موسسه تاریخ و فرهنگ دیار کهن

همچنین ببینید

تأسیس حکومت فرقه دمکرات آذربایجان

پس از چند سال بسترسازی‌های عوامل سیاسی و ‌امنیتی شوروی برای الحاق آذربایجان ایران به …